حكيم ابوالقاسم فردوسى

530

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

به دو گفت بيژن كه اين خود مباد * كه از نامداران خسرو نژاد سه گرد از پى بيم خورده دو تور * بتازند پويان بدين راه دور بجان و سر شاه روشن روان * بجان نيا نامور پهلوان بكين سياوش كزين رزمگاه * تو بر گردى و من بپويم به راه نخواهم برين كار فرمانت كرد * كه گويى مرا باز گرد از نبرد چو بشنيد گيو اين سخن باز گشت * برو آفرين كرد و اندر گذشت كه پيروز بادى و شاد آمدى * مبيناد چشم تو هرگز بدى همى تاخت بيژن پس گستهم * كه نايد بروبر ز توران ستم چو از دور لهّاك و فرشيد ورد * گذشتند پويان ز دشت نبرد بيك ساعت از هفت فرسنگ راه * برفتند ايمن ز ايران سپاه يكى بيشه ديدند و آب روان * به دو اندرون سايهء كاروان ببيشه درون مرغ و نخچير و شير * درخت از بر و سبزه و آب زير بنخچير كردن فرود آمدند * و زان تشنگى سوى رود آمدند چو آب اندر آمد ببايست نان * باندوه و شادى نبندد دهان بگشتند بر گرد آن مرغزار * فگندند بسيار مايه شكار برافروختند آتش و زان كباب * بخوردند و كردند سر سوى خواب چو بد روزگار دليران دژم * كجا خواب سازد پريشان ستم فرو خفت لهّاك و فرشيد ورد * بسر بر همى پاسبانيش كرد [ كشته شدن لهاك و فرشيدورد به دست گستهم ] بر آمد چو شب تيره شد ماهتاب * دو غمگين سر اندر نهاده بخواب رسيد اندران جايگه گستهم * كه بودند ياران توران بهم نوند اسب او بوى اسبان شنيد * خروشى برآورد و اندر دميد سبك اسب لهّاك هم زين نشان * خروشى برآورد چون بيهشان دمان سوى لهّاك فرشيد ورد * ز خواب خوش آمدش بيدار كرد به دو گفت برخيز زين خواب خوش * به مردى سر بخت خود را بكش كه دانا زد اين داستان بزرگ * كه شيرى كه بگريزد از چنگ گرگ نبايد كه گرگ از پسش دركشد * كه او را همان بخت خود بركشد چه مايه بپويند و چندى شتافت * كس از روز بد هم رهايى نيافت هلا زود بشتاب كآمد سپاه * از ايران و بر ما گرفتند راه نشستند بر باره هر دو سوار * كشيدند پويان ازان مرغزار ز بيشه به بالا نهادند روى * دو خونى دلاور دو پرخاش جوى بهامون كشيدند هر دو سوار * پر انديشهء تا چون بسيچند كار پديد آمد از دور پس گستهم * نديدند با او سوارى بهم دليران چو سر را بر افراختند * مر او را چو ديدند بشناختند گرفتند يك با دگر گفت و گوى * كه يك تن سوى ما نهادست روى نيابد رهايى ز ما گستهم * مگر بخت بد كرد خواهد ستم جز از گستهم نيست كآمد بجنگ * درفش دليران گرفته بچنگ گريزان ببايد شد از پيش اوى * مگر كاندر آرد بدين دشت روى